تبليغاتX
پشت خواب سبز لادن
می خواهم دلم را بر فرق این سکوت بکوبم

 

با تمام شور دعوتتان می کنم به خوانش شعر زیبای

 استاد رضوان ابوترابی

به خوانش خوشبختی دلم پشت این همه باران صبور

http://sibekabood.blogfa.com/

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 17:25  توسط لادن جمالي | 

 

 

 

 

  چشم هایت به بنفشم نمی خورد

 

 هرچه بیشتر می تراشم این مداد رنگی را هم

 

    

 و حفره های پنجره هي بور می شود

 

 

 

  یال ِ اسبم در دستم و شلاق ِ من           بر چقدر درد  

 

 انگشتانم چرق چرق می شکند خوابی که برای فردایم ندیده بودم

 

   

برو 

 

پشت سرت را همین شعر می بوسد

 

این  بادها هم دیگر حوصله ي بردنشان  به سر  

 

 

 

دوری       از من دوری  و

 

حفره های پنجره هي بور می شود

 

بور می شود وقتی که دلم را دوره می کنی

 

مرورت که می کنم حتی بعد

 

بعد ها تر حتی     که غلط های دیکته ام می شوی     گرچه تقلب هم

 

دوری وقتی که دلم را دور می زنی   و شلاق ِ من    بر چقدر درد 

 

من اما سقم از تو  

 

آن قدر كه سر و تهم را بزنی باز 

 

از در پرت کنی از پنجره هم بور

 

 حفره های پنجره بور تر می شود

 

 

 

مي نويسم ات:   

 

اخم نکن آقا

 

لبخند

 

از همین دورهای پر فاصله

 

خنده ات را می بوسم

 

 

 

موهایم را می زنم پشت گوشم  

 

یال اسبم هنوز در دستم  و شلاق من  بر همین  شعر

  

 

نمی پرم از خواب اگر این بار ببینمت

.

.

.

لادن جمالی

امرداد ۱۳۸۸

 دیدگاه 

کورش همه خانی

لادن  بر زین اسب نشسته و چار نعل  می تازد .سوار کاری که پشت به باد ها کرده و یک تنه به

دشت و صحرا زده است !

دیگر هیچ چشمی را امین نمی داند تا راز بنفش نگاه اش را کشف کند .

 

این ترکیب ها ی تازه اقتدار شاعری را به ثبت می رساند

 که گوش به زنگ هیچ شاعری قبل از خود نبوده است .

حفره خا لی پنجره بور می زند /از دوری فاصله ،خنده ات را می بوسم .

آفرین برای این ترکیب ها ی بدیع و نو و مدرن.

 

منزلت و آگاهی بصری شعر در هر پاراگراف ساختی منسجم از خود به جا می

گذارد .چشم/حفره/ پنجره!

و پاراگراف بعد : اسب/شلاق/ یال/چرق چرق صدای پای اسب

 

 

این شعر در مرز بین خواب و بیداری صورت گرفته است ..استحاله ها یی که در بیت ها ایجاد

کرده منظور را دو پهلو به منصه ی ظهور رسانده

.آیا جدایی صورت گرفته و یا چشم رسیدن  اش در این شعر به یاد کسی که خواهد آمد که مثل

هیچ کسی نیست  نقش بسته است؟

 

 

زیبایی های ساختاری و متنوع جهان هر روز فرم و ساخت جدیدی به خود می گیرد !

تاکید بر فرم و ساخت اثر!

 بافت زبان ِ سطح و نظام واژگان که  از اصول زیبایی شناسی ست ، بیشتر بر حوزه ی ساختار

ِ مرتبط  به ترسیم کشیده  شده است.

 شاعر در این شعر نقاشی ست که با رنگ آمیزی، تابلویی دیگرگون خلق کرده و  این بار شلاقی

بر کلمات اش می زند نه بر یال اسب اش که سر حد مبارزه به میدان زدن است .

 

 

به قول رومن رولان عشق یک مبارزه ی تن به تن است..در یک اثر مدرنیستی ذهن بر عینیت

 مقدم است.و شعر به قدرت تخیل و جوشش ِعاطفه بستگی دارد.

باید به جنون عشق رسید تا اثری ماندگار از خود به جا گذاشت.زبان در این شعر در خدمت معنا

نیست ًتا تاویل آن را به زبان شناسان موکول کنیم .

زبان در این شعر بی اختیار و جوششی ست که از چشم سوم سیالیت ذهن

باید بررسی شود..روایت در این شعر حالت قصویتی پیدا کرده تا خواننده را بر تفکر و کنکاش

وا دارد.این نوع تفکر شاعرانه اگر از پوسته ی زمینی اش بر کنده شود و وصل به آن نیروی

معنوی آسمانی بگردد لادنی ماندگار را در عرصه ی شعر به ظهور خواهد رساند..

 

ساقی ، ز پی عشق روان است روانم

لیکن ز ملولی ِ تو کَند است زبانم

چون خیمه به یک پای ، به پیش تو به پایم

در خرگهت،ای دوست ، درآر و بنشانم

معذور همی دار ، اگر شور ز حد شد

چون می ندهد عشق یکی لحظه امانم

ای ناطقه ، خاموش و چو اندیشه نهان رو

تا باز نیابد سبب اندیش نشانم

عشق به خودی خود ، و صرف نظر از میزان شور انگیزی آن، چنانچه جدا از واقعیات زندگی

و صرفاً مبتنی بر تمایلات روز مرگی یا تجربه ی قدرت باشد می تواند ویرانگر شود.فقط عشق

ها ی راستین شلاق از دست شاعر می گیرد و با نوعی نیروی استحکام بخشنده ی جسمی و

روحی برای توسعه ی عمل و آفرینش به دنیا می آید..

 

شاعر بی آنکه تصویر اش را در بالای

شعر بنفش کند می توانستیم بی نگاه اش پی ببریم که او زن ِ بنفشی ست که شبیه به دیگری

نیست .فقط در زندگی معنوی ست که جایی برای نفسانیات نمی گذارد تا از تمام دریچه ها حفره

ی باز..ی را ببینیم که بوی اسب! به میدان رسیده را بور کرده است.

 

با احترام و مهر

کوروش همه خا نی سوئد

 پویا عزیزی

لادن پیشرفت زیادی را در مسیر تکامل شعرش به نمایش گذاشته است و از آن شعرهای قبلی

خیلی جلو آمده و به جایی رسیده که فرم در شعرش خودش را به نمایش می کذارد نه حرف زدن

های خیلی رمانتیک شخصی و هرچه قدر از این شخصی بودن شعرهایش فاصله بگیرند این

روند رشد مشهود تر خواهد شد . در شعر بالا می بینیم که حرکات ترجیعی سطر زیبای چشم

های پنجره دور می شود به همراه تکرار دوره ای ِ دوری از من دوری فرمی دوار را می سازد

که سازنده ی حلقه های شعر است و از سوی دیگر سه فضا را هم با هم به پیش میبرد که از پس

تلفیق آن سه فضا هم خوب بر می اید و در کل شعر خوبی را می سازد اما لادن هنوز باید یک

چیزهایی را جدی بگیرد و آن چیزها شامل حرکت های حرفه ایی ِ یک شاعر در مطالعه آثار

دیگران و رسیدن به شناخت از شعر خوب است که بسیار مهم می باشد

 

پویا عزیزی

 

بهزاد خواجات

 عزیز من !

 شعر زیبایت را خواندم و کیف بردم

 اما این عادت از من ( ما ؟ ) انگار دست بر نمی دارد

 که هر شعر را به ذائقه ی خود بخوانیم یا بخواهیم بخوانیم .

 الغرض این که من کار تو را در خواندن برای خود اندکی ویرایشی خواندم .

مثلن اصرار تو را بر این همه ضمیر درک نمی کنم :

 یال اسبم در دستم ... که اگر بود : یال اسب در دستم ... شاید روان تر بود .

  و یا حذف " هم " در سطر زیر چه واجب ؟ :

هرچه بیشتر می تراشم این مداد رنگی را هم ...

البته به دل نگیرید . سلیقه است دیگر ...

شاد باشید

آفاق بانو شوهانی

 مثل این که دیر رسیده ام و دوستان خوبی های شعرت را گفته اند

اما نه... خوبی های شعر تو بیش از این هاست...

من نوع نگاه تو را به هستی و گزینش کلمه بسیار دوست دارم

اگر چه گاهی اوقات یا در بعضی موارد نوعی ویرایش هم به نظرم می رسد

اما همه ی اینها شاید سلیقه یی باشد

 و اصل هنر همان است که به شکل اجرا شده پیش روی ماست.

من از این بابت به شما آفرین می گویم و هنرت را می ستایم

باش تا صبح دولتش بدمد...

کیوان اصلاح پذیر

شعر بر محور مداد و شعر و شلاق و یال اسب می چرخد .

شاعر جرئت بخرج داده و سعی کرده است تا از طریق جایگزینی اشیاء متفاوت ،

 صفات آنان را به یکدیگر انتقال دهد .

این کار خطرناکیست ! ببینیم از عهده برآمده است یا نه ؟

شعر با رنگ بنفش شروع میشود .

 اگر عکس بالای شعر را در نظر نگیریم قرینه دیگری در شعر برایش نمی یابیم .

 شاید به بنفشه در زمستان نظر داشته باشد اما درشعر قرینه ای برای فصول نداریم .

به هرحال شعر با یک ناهمخوانی رنگی شروع میشود .

 ناهمخوانی چشم پرتره هرچه مدادها تیزتر میشوند

 و حرکات شلاقی قلم مو افزون میشود بازهم ادامه دارد .

از نقاشی به خواب میرسیم .

هردو رویایند یکی ( نقاشی ) محصول ناخواآگاه در بیداری

و دیگری ( خواب رویایی ) محصول ناخودآگاه در خواب .

 اما خواب در بیداری رخ داده است .

 این را چرق چرق انگشتان خواب رفته می گوید

 انگشتان بعنوان ابزار کار نقاشی بجای نقاش عمل میکنند .

 انگشتان خواب رفته اند . این را چرق چرق و شکستن بند های خواب رفته مفاصل میگوید .

 این صداها باعث بیداری هم میشود.

 پس شاعر از نقاشی دست کشیده است و به جای آن به رویای پرتره فرورفته است .

 یا اینکه به جای نقاشی به شعر روکرده است .

 در این لحظه از شعر متوجه رفتن مدل نقاشی از پیش چشم شاعر - نقاش میشویم .

 دیگر نقاشی ممکن نیست .

بنابراین ورود شعر یک اجبار است .

مدل عینی به مدل ذهنی بدل میشود

 و شعر به جای آب پشت پای مدل رفته ریخته میشود .

از این جا به بعد شعر به هجرانی مبدل میشود که نسبت به کل شعر ضعیف است

اما از می نویسم ات : به بعد قویتر میشود .

شاعر دیگر نگران رنگ چشم های مدل نیست

بلکه از اخم دور او نگران است .

و با طنزی در شعر ( اخم نکن آقا ) سعی در خندان مدل دارد 

شعر بطور کلی با قدرت فراوان یا بهتر است بگویم با امکانات قدرتمندی وارد میشود

 اما این قوه های قوی بطور کامل بالفعل نمی شوند .

 مثلا بازی شاعر با کلمه ی دومعنایه ی "بور" خوب از آب درنیامده است .

تناقض بور با بنفش و همچنین بور شدن ( سرخوردگی ) پنجره ها

نتوانسته است در انبوه نشانه های شعر جایی برای خود باز کند .

 اما شلاق قلم مو توانسته است یال اسب را بدون حضور معنای اصلی

 به درون شعر بکشاند

و سرعت و وقار و باد را به قلم مو ببخشد .

 همینطور ارتباط داخلی و پشت صحنه ای قلم مو و گیسوی شاعر و پشت گوش

( به اعتبار مداد و سهل انگاری هردو ) وشلاق و مداد

 فضای زیبا و پیچیده ای را فراهم کرده است .

گذر از نقاشی به شعر خوب رخ داده است

 اما رنگ بنفش معنای ویژه ای جز یک رنگ ندارد .

 این است آن امکانات نابود شده در شعر .

بنفش میتوانست به یک ایماژو تصویر معنا دار تبدیل شود که اینگونه نشد ه است  

مینو بانو نصرت

بارها آمده ام و تا نگاهم نشسته رو ی بنفش

دلم رفته تا مرتع بنفشه های وحشی

تا بهار

تا سبزه های شیرین کودکی که با زبان الکن تمرین میکنند فصلی بزرگ را

و بعد یکی یکی واژه ها یند که در صفی طویل جوانه می زنند

و گل می دهند و نام تمامشان لادن است و نه بنفشه

پس میتراشم مداد های رنگی کوچولویم را

و چرق چروق میخوانند استخوان هایم

پشت سرت را همین شعر می بوسد

زبانی مخصوص لادن و سبز

از همین دور های پر فاصله اخمت را می بوسم

سلام

مهران سیدی

سلام لادن عزيز


سريع پرش ميكنم به شعر ارزشمندت كه بهانه‌اي بهتر براي توجيه ديرآمدنم سراغ ندارم

 

شعر بنفش شما=شاعر كمي نشان از عاصي و خسته شدن از عشقي در بر دارد كه گويا

 

 قلموي مهربانت كمي مجروح تر از آن شده كه به روي پنجره‌ها هم نياورد

 

بيت نخستين و پاياني شاهدي است بر مدعاي چنين خوانشي:

 

چشم هایت به بنفشم نمی خورد و نمی پرم از خواب اگر این بار ببینمت


كه نشاني است از طرد كردن=فراغ=خستگي معشوق از= و نيز روشدن دست عاشق/ يا سفر كرده (اينجا خيالي) و يا بي‌توجهي


تصويرسازي هاي عميق و شيرين و نيز بكر كه با توجه مضمون، كمي تلخي خاصي را

 

به كام ميكشد، در سراسر شعر موج ميزند: هرچه بیشتر می تراشم این مداد رنگی را هم


كه بياني است كنايي از طي شدن ايام روزگار و گونه‌اي مرثيه از گذر عمر، ولي به نظرم

 

اين بيشتر آمد: كودكي =شاعر كه هنوز مداد رنگيش را زمين نمي‌گذارد و با "صداقت"

 

هنوز زندگي آرماني خويش را نقاشي ميكند


هرچند كه "حفره / پنجره / بور" : اسم رمزي است كه گره گشايي‌اش (كه تلاش در اين

 

مورد را وارد شدن به حريم شخصي خالق ميدانم) شايد به كشف رمز كل شعر منتهي

 

شود. بماند كه زيبايي درخوري نيز تركيب بكر ساخته شده ارايه ميكند

 

و نيز انگشتانم چرق چرق می شکند خوابی که برای فردایم ندیده بودم

 

اشاره‌اي است از نگراني هنوز نيامده‌اي و آن چرا رفته‌اي، آنقدر كه شاعر از واقعيت

 

خويش پرده مي‌افكند در بيت پيشين:

 

یال ِ اسبم در دستم و شلاق ِ من بر چقدر درد


كه تاكيدي دارد بر رويايي بودن معبود(حس كودكانه/عشقي آرماني/افلاطوني(كمتر)) و

 

نيز تمثيل‌وار سادگي و اصيل و نجيب بودن خويش را ناخودآگاه به رخ ميكشد(با بكارگيري

 

 اسب/نشانه‌گذاري)


برملا شدن صفت نجيب در اينجا دليل ديگري نيز دارد، شلاق اينبار بر اسب فرود نمي‌آيد،

 

بر تمام از دست رفته‌هايي فرود آمده است كه درد را شيهه ميكشد. شايد نوعي خود

 

سرزنش گري و نيز تسليم به اراده تقديري(خصلتي شرقي زنانه اينجا/كه خاص شعرهاي

 

جمالي است كه به هر شكلي خودنمايي عزيزي دارند) كه در زير اشاره ظريفي دارد

 

پشت سرت را همین شعر می بوسد

 

گونه‌اي بدرقه‌ي آييني (آب پشت سر ريختن) ولي عاشقانه و پربغض؛ كه بوسه به قرينه

 

آب اينجا نشان از صداقت و پاكي دارد، بيت بعدي ولي، درد را بيشتر نشان ميدهد:

 

این بادها هم دیگر حوصله ي بردنشان به سر

شاعر=راوي ؛ديگر بيحوصلگي نشان ميدهد و با باد همذات پنداري بيشتري نشان ميدهد تا

 

شايد دردي بر باد رود و نيز خوانش ديگر : بوسه در شعر بدرقه شد و حوصله يا امكان

 

وقوع در واقعيت ندارد

 

استفاده هوشمندانه و البته ناخودآگاه(بخشي از ديد من) از كلماتي حاوي "ر" دوری /

 

دوری /حفره/ پنجره / بور مرور/بعد ها تر/ چقدر درد

 

خود نشان از احاطه شاعر به هماوردي نيك واژگان و نيز شاعر منشي عزيزي است كه

 

حركت نرمي را از منظر ريتم و نيز نگاهي درون متني شكل ميدهد

 

مرورت که می کنم حتی بعد

 

بعد ها تر حتی که غلط های دیکته ام می شوی گرچه تقلب هم

 

دوری وقتی که دلم را دور می زنی و شلاق ِ من بر چقدر درد

 

 استفاده زيباي "بعدها تر " لحن غمگين و كمي كودكانه=زنانه=پر بغضي را ايجاد ميكند كه

  

در ادامه بار عاطفي "غلط‌هاي ديكته‌ام ميشوي" را تشديد ميكند. "غلط ديكته" "تقلب" "سقم"

 

 از آن دست استفاده هاي "خاص ِ " لادن جمالي است

 
به جرات ميتوان گفت هر كسي توان بكارگيري چنين واژگاني را ندارد و در اكثر مواقع

 

در اشعار ديگران، نتيجه به عاشقانه‌هايي سخيف منتهي شده.

 

ويژگي رواني خالق = شاعر به راحتي، منش صادقانه وي را(مكرر تاكيد ميكنم چون يكي

  

ازخصلت هاي زنانه شعر وي محسوب ميشود) بروز ميدهد. در حقيقت اشعار لادن

 

 بازنمايي آن چيزي است كه شايد در عرصه وقوع حتي رويا و خاستگاه انسانيش باشد،

 

صداقت و كودكي(به دلالت بكر بودن).

 

" گرچه تقلب هم" كنايه جالبي است با شايد دو خوانش ( با توجه به بيت قبلش) : تقلبي رخ

 

داده در به دست آوردن(معشوق) و يا معشوق براي عاشق و همين تضاد( بار معنايي

 

تقلب) بيت درخشاني را خلق كرده

 

بعد ها تر حتی که غلط های دیکته ام می شوی گرچه تقلب هم

 

ولي بيت "دوری وقتی که دلم را دور می زنی" نگرش راوي را كه خود را مغلوب خسته

 

معرفي ميكند، رمز شلاق را آشكار ميكند: دلتنگي و پرسشگري از نافرجامي يك رابطه


در ادامه :

 

من اما سقم از تو

 

آن قدر كه سر و تهم را بزنی باز

 

از در پرت کنی از پنجره هم بور

 

حفره های پنجره بور تر می شود

 

 عصيان تلخ و عصبانيت راوي را آشكار ميكند. تكرار و ارجاع "حفره‌هاي پنجره بورتر "

 

از آن كاركرد هاي جا افتاده اي است كه به نفع شعر و معني به درستي استفاده شده است

 

ويژگي زبان گاه محاوره‌اي(اينجا عاشقانه) در ابيات انتهايي آخرين رمزهاي شعر را به

 

رخ ميكشد

 

مي نويسم ات:

اخم نکن آقا

لبخند

از همین دورهای پر فاصله

خنده ات را می بوسم

 

تصويرسازي زيبايي است از فقط دور نظاره كردن شايد تصويري از عاشق كه هنوز

 

مهرش را دريغش نميكند

 

و در پايان

موهایم را می زنم پشت گوشم

یال اسبم هنوز در دستم و شلاق من بر همین شعر

نمی پرم از خواب اگر این بار ببینمت

"موهایم را می زنم پشت گوشم" عزم راوي را همانطور كه در ابتدا گفته شد نشان ميدهد.

 

گونه‌اي آمادگي براي حضور در كارزار زندگي اينك بدون حضور آن فرد

 

اين شعر= تابلوي نقاشي زيباتر از آنست كه با خوانش شايد نه چندان خوب من، كسي را

 

به وجد نياورد

 

شايد اين شعر از ديدگاه من جزو شعرهاي مياني(از نگاه فرم‌) لادن جمالي محسوب شود،

 

چرا كه خصيصه تغيير و پيشرفتهاي زباني وي ، جزء لاينفك اشعارش شده، ولي نويد اين

 

را ميدهد كه لادن جمالي در حال پرش براي قله بعدي است. يقين دارم لياقت وي برتر و

 

 شايسته بهترين جايگاه خواهد بود

   

به عنوان يك دوست چنين اتفاقي را به همدلي نظاره مينشينم و صميمانه و خالصانه منزلت

  

روزافزون لادن نازنين و اشعار عزيزش را آرزو ميكنم


هميشه پاك، صادق و شاعر باشي لادن

ارادت و درود صادقانه

مهران سيدي

 

نوزدهم شهريور هشتاد و هشت

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 11:44  توسط لادن جمالي | 

خوبانم

 

یارانم

 

عزیزکانم

 

 

 

نفس ِ عاشقانه هایم بریده    پشت این سکوت ِ کشیده ی کبود

 

آنقدر غسل واژه می گیرم که حریر های خونی  ، آغوششان به نیلوفر

 

تا روزی که بادنما ها جهتشان به دل خدا

 

 

پیشانی سپیدتان را می بوسم

 

دلم برای گیسوی شعرهاتان تنگ

 

 

 

 

 

 

بغض نکن چکاوکم

 

رنج مکش به خلوتت

 

بوسه ی اشک های من

 

روی کبودی ِ تنت

.

.

.

 

لادن جمالی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 12:33  توسط لادن جمالي | 
 

خورشید لب می گیرد از ماه         نقره داغ  ِ این شب ها  روی دلم

 

   

 

زیر ِ سرم را هر چه هم بلندتر        جز تو به جایی قد نمی دهد

دور تا دور این شعر کشیده شدی

مثل مداد رنگیِ          دور خط ها ی چشم ام

از من کشیدن و از تو    هی کش می آیی بیشتر

بریده هم نمی شود آخر

این آرشه که مخالف می رود برای خودش

 

 

 

 

چمباتمه به تنهایی

آرشه بر شعر

کج می شوی    از مداد می ریزی

سکوتت گرد         لمش لم  روی دامنم

پشت واژه پناه می گیرم

 

 تیغ ِ تراش کُند

چرق چروق

پخش و پلا  خرد می شوی

 

کسی شعرم را با جارو        جمع

.

.

.

لادن جمالی

اردی بهشت 88

پشت خواب سبز لادن

 

 دید گاه

 

کورش همه خانی

قبل از هر چیز بگویم یک خط سر تیتر لزومی ندارد که هر بار شعرت

را شلوغ کند .

و این ترکیب یعنی چه؟لمش لم !!!


خانم جمالی کم کم دارای یک شاخصه ی زنانه ی (زبانی) در شعر می

شود .اما باید بسیار به انسجام شعر ش دقت کند .محتوا همیشه در شعر

ها ی ات حرف اول را می زند و حسی که مخاطب را می گیرد .

ما نمی توانیم یک چیز ذهنی را بدون ژرف یافت تجربه و کشف به

نمایش در آوریم .

تخیل قوی در اشعار شما رل اصلی را بازی می کند اما کمی هم

وسواس در انتخاب ترکیب ها باعث پیشرفت کار می شود


بریده هم نمی شود آخر


این آرشه که مخالف می رود برای خودش


انگار شاعر نمی تواند چشم از خاطرات گذشته و وابستگی ها ی ذهن

اش کُند ،کند


باید هر شعر حدا قل 20 بار پرداخت شود وقتی شعری خودت را

راضی کرد تا 90%مخاطب را ممکن است راضی کند تا در حس و

وقوع حادثه بتواند لذت ببرد و شر یک آن احساس شود .

شاعران هم مثل همه ی مردم لحظه ها ی غمگین و شادی دارند اما با

 حساسیت بیشتر .

این پریود ها می گذرد و ذهن را روان تر خواهد کرد .

شعر ِ با محتوای شما لذت همین وقت را در خوانش ها ی مکرر در من

 زنده کرد .

با احترام

 

پویا عزیزی

 

لادن عزيزم !


شعرت را با تمام دقت خواندم و اكنون گمان بر اين دارم كه دغدغه

هايت در ايجاد بيان شخصي دارد تو را به سوي نگرش هاي متفاوتي از

زبان مداري مي برد و اين اگر با علم و آگاهي عجين نشده باشد مسلماً

تو و شعرت را به بيراهه ي كپي هاي دست چندم از بيان هاي ديگران

خواهد برد .

 جنون در محتواي خودش بايد زبان جنون را به چهره بكشاند و زبان

جنون زبان كلمات معقول و نحو پذيرفته نيست .

 اكنون موقع عصيان است لادن جان و ايستاده ام تا عصيان تو را بر

آنچه تا كنون خودت داشته اي ديدار كنم

 

حسین صولتی

 

در نگاهم پر ستاره مینماید شب شعرتان

چمباتمه ایی تا لمس سخنی نزدیک به آرامش آسمان تن 

 نت های اهنگی به احساس روزگاری پیچیده که نواخته میشوند تا

کلام

و آرشه ایی که کم میآورد کشیدن جنونی بریده را

مداده هایی که حاشیه را اضافی میکشند تا قوس مروارید گون نگاهی

 گرم 

 کمر کش سخنی بریده تا قد کوتاه من کج میشود قامتم تا روزن نور

عبوری ست شعله ی تیز سکوت را تا دامن گلدار زندگی


جار و ب میکند سرود هات سپیدی نغمه را رویای شبنم و لادن

 

کیوان اصلاح پذیر

 

نکته اول اینکه دوران به به و چه چه برای شعر تو گذشته است . تو بطور جدی به شعر

 می پردازی و این را از کجا فهمیدم ؟ نقد تند وتیز کوروش را بزرگ چسبانده ای زیر شعرت .

این یعنی اینکه از انتقاد استقبال میکنی .


این را گفتم تا بنویسم که از این شعر خوشم آمد .

این خوش آمدن نه بر مبنای نرنجیدن شاعر - که این بی صداقتی است - .

 خوشم آمد چون شعر خوبی است .


حالا مینویسم چرا این شعر را دوست دارم

شعر از دو بخش تشکیل شده است


بخش اول در باب کشش است


بخش دوم در باب سرنوشت کشش در شعر

بخش اول


کلمه ی مرکزی شعر " کشش " است . شاعر از جوانب گوناگون بر آن نظر انداخته است


1- کشش قد


2- خط کشی با مداد


3- خط کشی با مداد رنگی


4- خط کشی مداد چشم


5- کشش آرشه


این کشش ها طبعا دو طرف دارد . در این بخش از شعر دو طرف مشغول زورآزمایی هستن .

کشش تخفیف نمی یابد . اما این کشش از جنس جاذبه نیست . نوعی زورآزمایی است .

معمولا کشش هایی که جاذبه دارند به وصل منتهی میشوند اما در اینجا کشش ها به دافعه

 شباهت دارند .

دو طرف به ضرورت در حال کشیده شدن به سمت یک دیگر هستند

اما خود را به سمت هم رها نمی کنند بلکه برعکس با دور شدن از هم کشش را کش می آورند .

 این کدام عامل است که کشش را به کش تبدیل میکند . دافعه ای که جاذبه ای پنهان ، دو طرف

کشش را از بریده شدن حفظ میکند .

 

استفاده از آرشه برای کمک به بیان این کشش استفاده شده است .

 کشش به معنای کشیده شدن آرشه روی یک سیم .

 صدایی که حاصل میشود که محصول تداوم کشش است .

 دست ویولونیست کشش را بر سیم و آرشه تحمیل میکند .

 این همان جاذبه ای است که کشش را تحمیل کرده است .

 

 

اینک به انواع کشش بپردازیم

 کشش قد نشانه ی خود کم بینی معشوق است که زیر سایه عاشق واقع شده

 اما تلاش میکند تا هم قد او شود .

 این کشش در عین قبولی کوتاهی خود در صدد بلندتر شدن است .

 نوعی جاذبه و رقابت همزمان . در کشش نوع دوم عاشق بر کلمات معشوق احاطه دارد .

معشوق تلاش میکند تا با کلمات اش راهی به درون عاشق بیابد اما عاشق با محاصره معشوق او را در شعر خود زندانی کرده است .

 در کشش سوم کار برعکس میشود و عاشق به خط مداد رنگی دور چشم معشوق تبدیل میشود .

 از یکطرف عاشق دور چشم معشوق میگردد و از طرف دیگر معشوق به هر طرف که می نگرد عاشق را می بیند .

 محاصره کامل است .

 نه در کلام نه در بینش راه فراری نمانده است .

 

 این جاست که کشش پنجم تولید میشود .

وصل حاصل میشود و موسیقی نتیجه و سنتز سرانجام این کشش است .

نکته جالب این که حتی در وصل هم کشش ادامه دارد .

کششی که همان دافعه را در خود حفظ کرده است . آرشه از سمت مخالف می رود .

 

بخش دوم


شعر نتیجه ی وصل پس از این همه کشش و دفع است .

شاعر بر تنهایی خویش چمباتمه میزند .

بله کشش به وصل و وصل به تنهایی منجر شده است .

 این تنهایی پس از وصل است .

آن خطی که دور شعر کشیده شده بود اینک بر شعر کشیده میشود .

 آرشه با کشیده شدن روی کلمات آن ها را به صدا درآورده است .

آیا کلمات می نالند یا می خندند .

اصلا نمی دانیم آرشه کلمات را با صدای اصلی آن ها به صدا درآورده یا فالش است .

 آرشه لحظه ای می ایستد . سکوت گرد چهار ضربی روی دامن معشوق آرام می گیرد .

خیلی جالب است . در لحظه ای که آرشه از کشش باز می ایستد صلح برقرا رمیشود .

عشق و وصل در آرامش رخ میدهد . چه توصیف زیبایی از عشق .

عشق کشش مداوم نیست . عشق سکوت است . عجب تعبیری .

 در اینجا حادثه دیگری رخ میدهد و آرشه به مداد تبدیل میشود .

مداد تراشیده میشود و کشش به تراشه های دور ریختنی بدل میشود .

عشق از میانه برمی خیزد و جارو میشود .


شعر برشی از یک کشش است .

کششی با دافعه و وصلی در سکوت و پایانی در شعر و در عشق .

 انگار همه این حادثه ها در شعر رخ داده است .

 این کلمات اند که با یکدیگر در آمیخته اند و این نمایش پرتصویر و پر صدا را ساخته اند .

 یادت باشد چمباتمه بر، نه ، در .

 

رضا افشاری

 

در مواجهه با چند شعر از لادن جمالی شاعره ای را دریافتم که دیگرگونگی در شعر را در

وضعیت شنیداری و دیداری دنبال میکند .

 توجه به بار موسیقیایی و تقطیع خاص خود .


وجه بارز کلامش لحن پرجنب و جوش و سریع به لطف حذف افعال و و بر هم زنش نحوی

( که البته باید توجه داشته باشد میل غلو امیز به فرار از تکرار خود مبدل به تکرار و عادتی

دیگر نشود ) این برداشت من از رونمای کلامش بود .


اگر چه محوریت کلام همیشه در حوزه "زنیت" بوده است

 باید اعتراف کرد این زنیت متبادر از حس برانگیزی های معمول و غریب انگاری های مرسوم نبوده است .

 میل به ساختن ترکیبات دیر و دور برای دلالت های نزدیک همیشه از مواد اولیه شعر ایشان بوده است

تا جایی که اصرار به این موضوع گاه به آنتی تز خود مبدل شده و انقدر کلام را دچار استعاره

 کرده است که دلالت ها را تنها در جغرافیای دوری از ذهن مولف جستجو کرد ه ام

ولی هر انچه که هست میل به پرده دری از وجوه پنهان زبان و شعر را در حوزه عقل آنی و نه

عقلانی قرار دادن ، حالی محل نگاه را می سازد ( برای مخاطب)


این چند سطر کلیتی بود از چند ملاقات کوتاه با این صفحه مشکی رنگ

 


و اما دراین شعر تجمعی از تصاویر فانتزی و کارتنی را مشاهده کردم 

که با استفاده از عناصری از یک نوستالوژی کودکانه یک ویرانی با بار طنز را می سازد


رفتارهای زبانی را در این شعر به مراتب قوی تر از کارهای پیشین می بینم ( سه کار قبلی که من خوانده ام )

 

 


ایهام زیر سرم را هر چه بلند ...


1- اشاره به اصطلاح زیر سر کسی بلند شدن ( اغفال کردن )


2- هر چه بلند تر می شود قد نمی دهد ( پارادوکس )

 

 

 

 

ایهام متبادر در این تصویر


دور تا دور شعر کشیده شدی


1- محیط بر شعر من شدی ( شعرم در تسلط و در چنبره توست )


2- تبادر جنازه ای که دورش را خط کشیده اند ( تصویر فانتزی از مرگ یک شعر با توجه به خروجی کلام که لاشه ی شعری در انتها جارو می شود )

 

 

 


این آرشه که مخالف میرود برای خودش


چمبا تمه به تنهایی


آرشه بر شعر


با حذف "این آرشه" در عبارت اول و جایگزینی " آرشه بر شعر " عبارت معجز تر می شد


به این شکل :


آرشه بر شعر که مخالف می رود برای خودش


آرشه اولی حشوی عمل میکند

 


استفاده از حرف " بر" به حای حرف اضافه " به " بار تصویری بیشتری را ایجاد می کرد


به این شکل :


چمباتمه بر تنهایی


کج میشوی از مداد می ریزی


سکوتت گرد لمش لم روی دامنم


تصویر کج شدن و از مداد ریختن میتونه سویه های معنایی زیادی رو ایجاد بکنه

و این خیلی خوبه ولی باید یک پیش بستر برای باور ِ از مداد ریختن ایجاد میشد

 یعنی ابتدا باید مداد به چیزی تشبیه می شد که وجه شبه ان چیز با مداد باور کج شدن و ریختن از مداد را محتمل می کرد .

 


ساخت مصدر های جعلی مثل همین اسم مصدری که شما ساخته اید ( لمش / لمیدن )


باید با حفظ خاصیت قبل از تغییر , به وجهی جدید هم دست پیدا کند

 ولی در این جا همان دلالت قبل بی هیچ تبادری ایجاد شده است ( البته کمی به بار مسموع اثر

 کمک کرده است / ترکیب لمش لم لحن آهنگینی ایجاد کرده )

نمونه کارکرد درست از ساخت چنین مصادیری رو امروز در شعر اقای همه خانی دیدم ,

استفاده از واژه " خبرناک "


و تا انتها روند متعادلی از همین وضعیت ادامه پیدا میکند


موید باشی و کماکان شاعر

 

مینو نصرت

 

باز یک شعری با دو نیم تنه ی مجزا و در عین حال با موئی نازک تر از مو به هم متصل


اندیشه ای مخالف ، شبیه سازی که در یک ارکستر بزرگ و سنتی مخالف می زند و نت هایش

متوجه کسی است که دنیای تازه ی شاعر است و به نوعی محدوده ی تازه ای با هویت خود در

 قلب شاعر به وجود اورده است که درون و بیرون او را خط کشی می کند . چنان در جان و

روح شاعر نقوذ کرده است ، که شاعر خود را به شعری تشبیه میکند که با او محاصره شده

است ، حدودی که محدوده اش را شوق تعیین میکند . همچنان که مداد های رنگی دور خط های

 چشم را . تابلوئی که شاعر از خود ارائه می دهد مربوط به شوقی است که دمیده می شود به

جانب او و مانند کش کشیده می شود از سمت او به دیگر سو و این سازی مخالف میل شاعر

 است .


لذتی چسبناک از به حیطه ی او در آمدن و لذتی دردناک ازکشیده شدن بر خلاف جهت آرشه ای

 که شعر می کشد .


در نیم تنه ی بعدی باز همان آرشه است و این بار بر شعر کشیده می شود .

 شاعر او را می نویسد و باز در کلمه هم با همان لجاجت آرشه و مخالف زدن او مواجه هستیم .

 تنهائی چمباتمه زده است و می نویسد .

 به او که می رسد به اسبی لجام گسیخته میماند که بر خلاف میل شاعر یورتمه می رود و شیهه می کشد .

نوشتن مکرر می شود و هرچه هست را می ریزد روی کاغذ و آنقدر ادامه می دهد که میل آمده

 چون آبی در سراب گم می شود و کلمه کلمه می شکند و ریزد ...


تعبیر من تصویر ی از حسی بالنده است که چون منجر به محدود کردن است ، در حالیکه خود

 را نا محدود کش می دهد ، در انتهای شعر جز به ناپدید شدنش در سکوت و تنهائی شاعر

نمی انجامد .


سلام

 

بهزاد خواجات

 

دوست من !

کارت ویژه است و قابل تامل

اما به نظرم هنوز در انتخاب کلمات به تجربه نیاز داری که حاصل خواهی کرد .

 من شعرت را با کسب اجازه با اندکی ویرایش خواندم :


زیز سرم هر چه بلندتر/ قد نمی دهد به جز تو / دور تا دور این شعر دویده ای/


مداد رنگی ! / دورادور چشم ام / کشیدن از من / و هی کش گرفته ای بیش تر/


و بریدن ؟ / هیهات ! / این آرشه / مخالف می رود اگر چه ...

 

لیلا رضایی

 

با سلام


مقایسه ی شعر با چشم راوی را دوست داشتم

 با توجه به اینکه چشم ، نشانه ی انتظار است و این شعر عاشقانه هم که بوی هجران می دهد ،

 منتظر است.


و تشبیه معشوق به مداد رنگی چشم(لوازم آرایش) که نشان از تزئین و زیباسازی دارد ،

 با توجه به شعر نشان دهنده ی این است که راوی ، بودن معشوق را برای زیبا شدن شعرش

 لازم می داند.

در واقع علت می خواهد برای نوشتن. (برای من اینگونه تداعی شد)

اما انگار دنیا بر وفق مراد نیست


از من کشیدن و از تو / هی کش می آیی بیشتر


کج می شوی / از مداد می ریزی


پخش و پلا خرد می شوی


مرسی لادن جان از این شعر خوب

 

 

مهتاب کرانشه

 

لادن عزیز!


بدون اغراق شروع شعر و تا انتهای پاراگراف اول، کار بسیار پخته و هم زیبا بود .

اما از پاراگراف دوم گویا الزام چینش ترکیبات ،شاعر رو از خود واقعی اش دور کرده بود.

یک جور شعر نمایی در کار پیدا شده بود.

با آقای همه خانی در مورد ترکیبات نامآنوس و شاید بی معنی موافقم.

نوآوری زبانی را دوست دارم اما در حد ظرفیت کلام موزون و زیبا و معنا دار....


در مجموع از این شعر زنانه و زیبات بسیار لذت بردم .

مرسی خانومی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 17:11  توسط لادن جمالي |