می خواهم دلم را بر فرق این سکوت بکوبم
 


 باران یعنی چه کسی بعد از من عطر ِ خیس ِ تنت را در آن خانه عاشق ست

تقدیم به ماهایا مهرپویان

 

 

نه حتا اگر نقطه بگذاری تهش

نه حتا اگر سنگ بگذاری جلوش

نه حتا رگش را بسوزی اگر

باز بند نمی آید رفتنت

 

و روزهای تقویم که می میرند

به دی ماه هم که نرسیدم

و باران که خیس تر عاشقم می کند که می آید

نه تو کوتاه می آیی

نه من که دراز به دراز  ِ رفتن ِ توام

 

و پنجره ی نقطه نقطه و

بازوی برهنه ی تو و

پتویی که سردم بشود اگر

حتا اگر روزها بریزند روی سرم

باز باران یعنی دست های من در جیب ِ بارانیت

 

ـ  واصلن شاید دی ماه را از تقویم بردارند ـ

 

نه حتا اگر کش بیایی پشت ِ سرم

نه حتا اگر نم بکشی رویِ  حوصله ام

نه حتا دلم هیچ چیز نخواهد جز گودی ِ گردنت اگر

باز تو پنج شنبه ای

درست یکی مانده به تعطیل شدنم

 

لادن جمالی

آبان ۸۹

دیدگاه

وحید پور زارع

سلام لادن

خوشحالم شعر جدیدتو می خونم . این شعر حال و هوای دیگه ای داره .

جالبه زبان کار هم کمی متفاوت هست از دیگر کارهات .

غربت زیبایی در کلیت موج میزنه .

 عشق زنانه ای که دچار می کنه شاعر و ناگزیر وادار به تسلیم .

 در لابلای سطرها با شاعری برخورد می کنیم که همچنان که می خواهد

غرورش را نگاه دارد اما در سطرهایی در برابر عشق زانو می زند .

از تصاویر درخشان این کار می توان به روزهایی اشاره کرد که بر سر

می ریزند .

 ( زوال شاعرانه )

و دی ماهی که به دستور و تاکید از تقویم باید پاک شود

نشانه های شعر زیباست .

فضای غمگین مه آلودی که با جلو رفتن مخاطب این فضا شفاف می شود .

 و کلید شعر که پنج شنبه بودن است دقیقن می بایست در انتهای کار

خودنمایی کند که شاعر از پس این موضوع به خوبی بر آمده ( تعطیل شدن )

کمی در خوانش های ابتدایی به دلیل سختی زبان مخاطب با مشکل

رویروست که با دوباره خوانی این مسئله برطرف می شود

 

 مینو بانو نصرت

از بعضی خانه ها رایحه ی غریبی می آید

و خود راکش می دهد تا به تمنای غریب یک نفر دیگر برساند،

 تمنایی که هرگز فروکش نمی کند

 و مدام و بی وقفه میل فوران دارد.

خانه ی لادن از آن خانه هاست سبز

 و تعجبی ندارد همیشه در این خانه سور بهار گسترده است چه با اندوه و چه شادی

بهار همیشه حرفی برای گفتن و یاد آوری دارد

ارواح رنگ ها و شکل هندسی خانه های در حصار ارواح

 با سطر خیسی که زیر تابلو از خود می چکد

 باران شعری ست که قطره قطره میبارد بر سر و روی مخاطب

 مخاطب هرکه میخواهد باشد به یک جرعه نگاه یا ناخوانده می رود تا پایان

 یا میل اش را می گسترد و به درد می رسد ؟

عادت به عجله مجال نشستن نمی دهد

 ولی گاهی لازم است کنار شعری بنشینیم و همراهی اش کنیم

 تا همراهان پنهانمان را برای تشییع آن تنهائی اعظم فرا خواند.

شعر زیر تابلوی ماهایا مثل باران سبزی است که از ابر رنگ های او می بارد

 تابلویی که خلاف تابلوهای دیگر این نقاش عریان

 پوششی مه آلود در بر کرده و به خانه ی رنگی ارواح میماند

 با کلاه تیز خانه هاشان رو به آسمان رنگ ها.

 و ناگاه شعر سهراب را در ذهن به نوسان در می آورد« آدم اینجا تنهاست »

 هیچکس قادر نیست عطر خیس تن دیگری را عاشق شود

 چون آدمی تنها تنها متولد میشود

 و تنها تنها میمیرد

ولی وقتی عاشق میشود وارد پروسه ای شبیه به مردن می شود

جایگاهی که زبان را نمی شناسد و قادر به تعریف خود نیست

شعر حدیث رفتن است و باز نگشتن ؟

 رنگ لحن و نگاه و آشوب دل شاعر روی تمام کلمات حک شده است

 و به گونه ای دل به دل می شود و سرایت میکند

بی تردید همه از رفتن خاطره ای دور یا نزدیک دارند

 لادن اما با زبان مخصوص خود دیگری مخصوص را مخاطب قرار داده است

 تا بگوید : این جویبار اندوه بند نیامدنی ست

حتی اگر به دیده نیاید

 شعر عمیقا با "او" همراه است و با او جا به جا می شود

 و سطر ها یکی درمیان حدیث او است

و شاعر که با سماعی عاشقانه

 از نخستین سطر تا انتها خواننده را میان زمین و آسمان معلق نگاه میدارد

 کجاست زمینی محکم که بشود پای بر آن نهاد و نسوخت ؟

واژگان سبز به دیماه اشاره دارند

 و دو روز دو تایی پنجشنبه و جمعه که بطور متوالی از پی هم می آیند 

 در پنجشنبه می شود رفت تا به جمعه رسید

 ولی در جمعه چاره ای جز ماندن نداری

 گودالی که تمام روز های هفته را جذب خود کرده

و وادار به سکون میکند

 شعر از باران که سرود زایش و تولد است کلمه به کلمه چکه میکند 

 و بذر خاطرات و یاد ها را متورم کرده به جوانه زدن دعوت میکند.

 خاطراتی

 که هنوز انگشتان سرد دستان شعر را در جیب گرم دیگری به نوازشی عاشقانه می نوازند

و گودی گلویی که جایگاه ویژه ی بوسه های « مخصوصا» اوست

 نقطه ای که میل تحقق یافته و نیافته چنگ بر صورت شعر زده

 خواهان بازگشت به همان گودال است

 و پیوستن به پروسه ی تکرار مکرر

و شعله ور تر شدن همان یک میل

 تجربه های ارضا نشدنی و ناتمام همان امیالی هستند

 که منجر به باز کردن راه های تازه می شوند

 و چشم انداز واژگانی تازه را فراهم می آورند 

 شعر در هراس از تعطیل شدن است

و می شود گفت واهمه ی او از عدم پذیرش به معنای پذیرش عمیق و قلبی اوست

 که راه کار برون رفت از جایی به جای تازه را از نطقه به نقطه ی تولدی تازه می رساند

 

 و لادن به خوبی سماجت های کودکانه را که تعبیر عاشقانه ای دارند

 و تمرد میل از عدم پذیرش فقدان ها را به تصویر کشیده است

به گونه ای که خواننده یک تابلو را با دو شیوه ی نگارش کنار هم میبیند

پنجشبنه و جمعه . مرد نقاش و زنی بافنده و بارور.

سلام

کیوان اصلاح پذیر

مرثیه ها همیشه شعرهای درخشانی از کار در می آیند 

 شاید به دلیل هم آوایی مرثیه خوان و مرثیه ساز باشد

همیشه می گوییم باران می آید

اما این شعر با عادت زایی غریبی رفتن را با باران پیوند زده است 

 ادغام رفتن او با آمدن یار

 انعکاس تمایلات و صفات یار به باران باعث انتقال پویایی باران به یار از دست رفته است 

 پویایی ی که تنها در رفتن یار متجلی میشود

 انطباق دو حادثه رفتن یار و آمدن باران

 - با توجه به تناقض آمد و رفت -

 خودبخود امری شاعرانه شده است

 و شاعر با چیره دستی از باران به یار و از یار به باران در رفت و آمد است 

 دو عنصر زمانی دیگر یعنی پنج شنبه و دی ماه

 - گرچه زیبا پرداخت شده اند -

اما با توجه به مرکزیت باران در شعر

 باعث تمرکز زدایی و پخش و پلا شدن آن شده است


علیرضا مجابی

زن... شعر ... و عشق

میل به حضور است در شعر لادن عزیز

و نه فقط دستمایه ی تن و جان

که خلسه ی زبان و و نوسازی بیان در شورشی مداوم است علیه کهنگی جهان!


ابوالفضل حسنی

كار حسي و قشنگي بود لادن جان

به عبارت ديگر من با اين كارت خيلي بهتر توانستم ارتباط بر قرار كنم

بازي زباني انجوري كه متن را به دسانداز مي اندازد اينجا نبود

كليت فرم زبان خوب در امده بود در اين كار به نگاه من

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 17:36  توسط لادن جمالي | 

 

 

در حال و روز ِ  هیچ روز ِ خودم نیستم

با مادرم کنار می آیم

با زن ِ همسایه کنار می آیم

کنارت می زنم از پشت ِ شعرهای نگفته

با حرف های شسته  نَرُ فته  کنار می آیم

 

بی تو  چهار گوشه ی  جهان  تیز می شود

تیر می کشد قوسی که کمانش را ریز می بیند

بوسه ها پشت روزهای تعطیل جا می مانند

 

و من که لنگ ِ آمدن ِ کسی مانده ام که هیچ وقت

 

 نم می کشم بر تختی که بلوغ ِ مادینه ام را جویده ست 

و هی زاویه می شکنم  شاید اریب ِ چشم هایت را کم نیاورم

 

 

تو      اتفاقی که نباید و افتاد 

 درمن

     که راهم را در  راه راه  پیراهنت  گم  کردم

و زن  که با پیراهنش از من جا ماند

و پیراهنی که حال و روز هیچ جای تنم را نمی شناسد

 

در بسترم  دربه درم

هر شب آنقدر می شمارم  شوهرکانم را

تا خواب از دیوار بالا می رود و رفتن ِ تو تمام نمی شود

واین دیوار     که چقدر فاصله انداخت بین ِ ما

بچسبانم رویش  چهارطاق

یله کن تنت را   بر گردنم    لای گیسویم    کتف هام

بخوابانم  بین ِ شانه هایت     روی بازویت    بر هر جات

وسمت ِ آسمان را به چشم های من ببار

که  کشیده  بودمت خط به خط به  آجر های دیوار

و این دیوار که فاصله ها را  چقدر انداخت بین ِ ما

 

 

تو راز ِ بزرگ ِ صبوری های من بودی

بر سررسیدی که هر ورقش یعنی درد  

و بس که در روزهایش مردم

و بس که در هر روزش مردم

و بس که در روز به روزش مردم

زار می زند این همه صبوری به تنم

 

 جمعه های عصر کمت می آورد

به لکنت می افتم  در بستری که مشت ِ مادینگی ام را باز کرده ست

بند دلم را به  مادرم آب می دهم و

پیراهنش را به زن همسایه اشتباه می پوشم

در ابتدای گریه وول می خورم و 

در گلوی  شعر گیر می کنم

 

در حال و روز ِ هیچ  جای تنم  نیستم

با گوشه های تنم کنار می آیم

با گوشه گوشه ی تنم کنار می آیم

با چهار گوشه ی تنم کنار می آیم

اشتباه می گیرمت با زن ِ همسایه     با مادرم اشتباه می گیرمت

با روزهای بد قواره کنار می آیم

.

.

.

لادن جمالی

تیر ماه ۸۹ 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 15:17  توسط لادن جمالي | 

 

 

زیر  ِ ارغوان ِ انگشتت      دراز کشیدنم می آید

شکل بوسه که می نویسی

و این شعر دراز می شود از انگشتانت

تا  قوزکم  و  زانو  و  از آستینم می زنی بیرون

 

 پهلوی ِ تو چقدر گرم ست

و پهلوی ِ تو عطر ِ وحشی اش را بینی ام می فهمد

 

حالا مداد را که می جوم       چشم های تو لعنتی ترند

می کشند موهایم را

و می دهند مداد را به علی       که چپ چپ کوچه را دید بزند

 

و مردک توی کافه هی قهوه اش را به من زل می زد

و چشم هاش شکل ِ دیروز ِ تو بود که بوسه می نوشتند

چرت زدنم گرفته بود بیشتر

 

هی  نی می زنم به این وقت که گل نمی دهد دیگر

هی هی گوسفندهایم را چقدر این خواب باید بشمرد

این شب به موهای من گیر کرده شاید    که رفتنش نمی آید

بیخود لحاف را پس نزن

این قصه سرش خیلی از این حرف ها دراز تر ست

 

سوار دارد چهار نعل چشم هایم را می گذرد        بکوب

قصه را لب هایم ترک می خورد

پرچم  ِ  مدادم را باد می سوزد

نخ ِ این حوصله را بکش      بشکاف

قرعه به نام ِ تو می افتد اما       خوش باش

 

این گل    به گلوگاه لب های ِ من گیر نمی کند

چشم های دریده        دلم را تیر می کشد

علی       چپ و راست در کوچه نی می زند

پهلوی ِ تو  از کافه گرم تر ست

این شعر را هم از هر جایش که بگیری 

 کوتاه نمی اید جز از آستینم    که شکافتنش می خواهد امشب

 

چقدر خمیازه کشیدنم گرفته      زیر ِ ارغوان ِ انگشتت

 

 

دی ماه ۱۳۸۸

 

دیدگاه

 

پویا عزیزی

مرسی لادن جان

شعر لادن یک مرحله ی دیگر هم به جلو آمده

به غیر از بیانگری ساده و تداعی ها حالا حس آمیزی ها و ترکیب های بدیع را هم

 به شعرش افزوده است

 و این ها همگی نمودهای موفقیت وی در راه رو به جلوی اوست 

 لادن جمالی در شعر پهلوی تو ایجاد وضعیت می کند

 و این وضعیت را در ساخت چند فضایی قرار می دهد 

 حالا لادن در شعر بعدی اش باید به تجربه ی دیگری دست یازد

 تا یک قدم دیگر هم به جلو برود 

 لادن باید در شعری چند فضا را با چند صدا همراه کند تا مونولوگ گویی

 شعرش را کشدار نکند 

 زیرساخت ها راه کارهایی را برای خروج از مونولوگ در این شعر می آفرینند

 و لادن باید ان ها را بیابد و نهادینه شان کند

 تا دال ها در دل شعر سرگردان نشوند و راه خود را گم نکنند

 و به یک جا نرسند و امکان تاویل حداکثری را فراهم کنند


مثلن استفاده از ضرب المثل ها که خودش بینامتنی جالبی را معمولا در اثر می سازد

 راه جالبی برای تغییر فضاست

به شرطی که حضور ضرب المثل منجر به باز کردن راه و ایجاد پاساژی شود

 در شعر که شعر را غیر از فضای متفاوت به پرسوناژ متفاوت برساند 

 مثلن در همین شعر موهای تو مداد را می دهند دست علی

 و جابجایی فضا اینجا به نرمی با شگرد ماهرانه ای شکل می گیرد

 اما مداد فقط به دست علی می افتد تا لادن بگوید که کوچه را چپ چپ دید می زند

 و طرح تازه ای از به کوچه علی چپ زدن ارایه دهد 

 اما علی اسم است و می شود پرسونا شود

 و اگر بشود کنش مندی حاصل می کند و راه را به سمت صدای دیگری می برد

یعنی خلاص می کند مونولوگ را از شعر 

از حس آمیزی های زیبا و لحظات احساسی شعر هم نمی توانم چشم پوشی کنم

 که مرا شدید می گیرد

اما شعری به این زیبایی اسیرموسیقی کندی می شود

 و لحن شاعر نمی گذارد کلمات به نحو تازه تر و ریتم متفاوت تری برسند

از جمله آن زیبایی ها

چشم های تو لعنتی ترند

زیر ارغوان انگشت ات

و چشم هاش شکل دیروز تو بودند که بو سه می نوشت

چشم های دریده دلم را تیر می کشد

پهلوی تو از کافه گرم تر است

 

کورش همه خانی

اگر قرار باشد شاعران فقط اندیشه ی خود، تصاویر زیبا

 و عواطفی آشنا را نوشته و به تصویر بکشند

 خیلی زود کارشان به تقلید می رسد،

اما وقتی کیفیت ِ زبان مورد تاکید قرار بکیرد

 و چه چیز گفتن جای خود را به چگونه گفتن بدهد

امکان تقلید به پایین ترین حد ممکن می رسد.

آن چه در مثابه ی زیبایی این شعر مرا قرار داده

 صداقت و صمیمیتی است که شاعر از خود بروز داده

 تا زیبایی هنری را از پوسته ای در طراوت و تازگی از نقاب کلیشه

 و حرف ها ی تکراری مبرا کند

تذکره الاولیا جمله ای دارد :

کسی که درون خویش نداند،دیگری درون او چگونه داند

شاعر به زیباترین وجهه ممکن با زبانی مدرن و فرمی شکیل

 و بیت ها یی درخشان شعری سروده

 که بر اطتاب ساختار تک خطی ما را تا آخر محتوا یک ضرب می کشاند

 و با یک پایان بندی در فشان شعر را تمام می کند.

لادن باید بتواند در زبان و فرهنگ مدرن خویش ،

لحن و حالات شرقی ای بیافریند که در پروسه ی شاعری اش چند لایه ای

 و چند لحنی در زبان بگیرد

 تا با شاخصه ها ی شعر امروز در باز اندیشی همه ی ارزش ها ی شعری

 جایگاهی ویژه به خود اختصاص بدهد

من فکر می کنم این مهم از او بر می آید

با احترام

 

آفاق بانو شوهانی

این شعر را خیلی پسندیدم.

کلمات به جا و دقیق به کار رفته اند

 و سمت و سوی معنایی شعر رو به چشم انداز جدیدی است

تبریک می گویم . به دوستان سپردم این شعر را بخوانند 

 

ابوالفضل پاشا

لذت بردم.از همه چیز

هم از شعر جدیدت و هم از نظرات دوستان

بی تعارف بگویم که

اگر همین طور پیش بروی بازار خیلی ها را کساد می کنی

آفرین بر تو

 

 

علي فتحي مقدم

مي گويند مخاطب نطلبيده حكايت آب نطلبيده اي را دارد كه مراد است

حيف ام آمد حالا كه از خواندن شعرت لذت بردم دلايل اين لذت را ننويسم

 اگرچه پويا به نكاتي تحليلي تر اشاره كرده است

آنچه كه مرا براي اولين بار در اين وب ناخواسته يا خواسته به حرف آورد

 زبان پر انرژي اين شعر است كه خود را از مرزهاي دستوري زبان رها كرده

 و اين قابليت را پيدا ، كه اجراي متفاوتي چه از جنس روايي شعر

 و چه حس فردي شاعر ارائه دهد

تخيل در پاره اي از مواقع چنان بار تاويلي اين شعر را دوچندان مي كند

 كه انگشت اشاره را از هر سو در شعر بكشي

 دنيايي متفاوت از بيرون حادثه را نشان مي دهد

و اين خاص شعرهايي ست كه به كاركرد هاي هنري و حياتي شعر احترام مي گذارند:

و این شعر دراز می شود از انگشتانت

تا قوزکم و زانو و از آستینم می زنی بیرون

تغزل يكي ديگر از ويژگي هاي پرداخت شده ي اين شعر زبانمند است

كه عواطف شخصي شاعر را به تابلويي عمومي

و فارغ از هرگونه نگاه سطحي به عشق ورزي انساني در دنياي حتا بيرون از گزاره ها

تبديل كرده

 جوري كه از هركجاي شعر در پوست ظريف اين تغزل حرفه اي فرو روي

ردپايي كه در سطرها مي ماند سطحي و زودگذر به نظر نمي رسد

 بلكه بهره كشي عميقي از حس و تشخص به اشياء در ماوراءطبيعه ي گزاره هاست

 كه نوعي عجين شدن عشق با پيرامون كلمات را در جغرافيايي شخصي زبان نشان مي دهد :

پهلوی ِ تو چقدر گرم ست

و پهلوی ِ تو عطر ِ وحشی اش را بینی ام می فهمد


يا


حالا مداد را که می جوم چشم های تو لعنتی ترند

می کشند موهایم را

و می دهند مداد را به علی که چپ چپ کوچه را دید بزند

 

نكته اي ديگر كه برايم در اين شعر جلب توجه مي كرد

قرار گرفتن ذهنيتي شاعرانه در مرز داستاني ااثر است

وقتي از دو زاويه ي متفاوت به شعر نگاه مي كنم

 يعني درون متني و بيرون متني 

 در زاويه ي اول ، لادني را مي بينم كه شاعر است

 و آن_شاعرانه اش را از بخورد كلمات و رفتار ذهني كه هنگام تشكيل گزاره

 با هستي خاص شعر دارد مي شود فهميد

 و در زاويه ي ديگر است كه اگر هنجارگريزيهاي زباني شاعر را

به نقطه ي اول يعني پيش از بازي ذهني كلمات برگردانيم

 به راحتي روايت پيش رو در متن ما را با آن_داستاني فوق العاده اي حسي پيوند خواهد زد

 
و من تبريك مي گويم به لادن جمالي

 به خاطر بهره كشي مناسب از كاركردهاي هنري اين شعر زيبا ...با فروتني

 

بهزاد خواجات

بی تعارف از کارت لذت بردم مهربان

 دست مریزاد 

 البته بعضی سطرها از نطر شگرد برایم تکراری بود

 اما شعری خواندم که اعتنابرانگیز بود

 

علی رضا مجابی

سلام بر لادن جمالی نازنینم!

اصلن و مگر...بی اما و اگر، کنار شعر تو بودن گرمای دیگری دارد

 و شور و حال دیگری

که از هر کافه ای و کافه شعری گرمتر است،

 حتی اگر من از فرم بیانی و درهم ریختگی قواعد دستوری آن چیزی ندانم

 و نخواهم بدانم.

 کنار رنگ ارغوانی انگشتانی که کوتاه نمی آید و نخواهد آمد

 از شکافتن شب 

 و بوسه می زند به عطر وحشی صبح 

 

مهران سیدی

تبريك مجدد لادن جان

چندباري كه شنيدم تحسينتون كردم

و الان كه ميخونم هنوز از زيبايي درخشان كارت لذت ميبرم

واقعا درود و تبريك

اشاره اصلي را چند تن از عزيزان كردند

 و آن چيزي كه مورد نظرم بود اشاره شد

فقط نكته اي كه تكرارش به ذهنم آمد

 و آن اينكه با به كار گيري ضرب المثل ها و شكل بخشي جديدشون

 كار بزرگي رو به نظر من انجام دادي


اين در هم تنيدگي زباني و زبان لادن جمالي،

 اتفاق شيريني هست كه خيلي زيبا به بار نشسته

و جاهايي كه البته بي انصافيه انتخابي كرد،

 چون خيلي زيبا است

هموني كه قبلا گفتم ل . . . .

شکل بوسه که می نویسی

تا قوزکم و زانو و از آستینم می زنی بیرون

چشم های تو لعنتی ترند

و می دهند مداد را به علی که چپ چپ کوچه را دید بزند

مردک توی کافه هی قهوه اش را به من زل می زد

هی نی می زنم به این وقت که گل نمی دهد دیگر

این شب به موهای من گیر کرده شاید که رفتنش نمی آید

این قصه سرش خیلی از این حرف ها دراز تر ست

نخ ِ این حوصله را بکش بشکاف

قرعه به نام ِ تو می افتد اما خوش باش

چشم های دریده دلم را تیر می کشد

علی چپ و راست در کوچه نی می زند

که شکافتنش می خواهد امشب

زیر ِ ارغوان ِ انگشتت

زیر ِ ارغوان ِ انگشتت

زیر ِ ارغوان ِ انگشتت

 

مینو بانو نصرت

هر شعر راهی است و هر شاعری زائر

راه ها گاه خاکی اند و هر ازگاهی و اغلب این روز ها آسفالت شده و حتی اتوبان

مقصد شاعر همیشه انگشت اشاره به خودش دارد ،

او با حرکت در سطر سطر نوشته هایش دایره ای می کشد

 و جهانی که او را در نهایت به مقصد جانش می رساند .

زیر ارغوان انگشتت

ارغوان مرا یاد درخت باغچه ام می اندازد

 که خیلی زودتر امسال به گل نشسته است 

 رنگ انگشت هم به نوعی به ارغوان می زند

 و اشاره ای دارد به دور یا نزدیک 

 در حال نوشتن است یا نقاشی یا حکم راندن یا مسیری را نشان دادن ،

 مسیر کوچ پرنده ای را یا نه برعکس نقطه ای را که مدام بزرگ تر می شود

 و بزرگ تر و ناگهان بدل به سبز و شعری می شود که ما میخوانیم .

شاعر زیر همین رنگ دراز می کشد با دو معنای خوابیدن و کشیدن همزمان .

 بعد شکل بوسه می آید و بوسه رخوت مخصوص به خود را منتشر میکند

 در رنگ و تن و شعر .

 حالا شعر دراز می شود دراز تر از خود انگشت

و میزند از انگشتان بیرون و سرازیر می شود تا قوزک و زانوی شاعر .

 لادن در پهلوی انگشتی که می نویسد و می کشد

 و رنگ اش هم ارغوانی است و حالتی از مستی عشق هم دارد

 احساس میکند برودت جانش قطره قطره ذوب می شود

 و با هر ذوب شدنی غرق می شود

 در فراوانی ارغوانی رنگ 

 شاعر وقتی با انگشت ارغوانی مینویسد بدل به عشق است

 و دلش وحشیانه بوی معشوق را نفس می کشد

 و وقتی مداد را می جود در خشم است و اندیشه 

 فکر که می آید شعر می گریزد 

 شعر وقتی بگریزد دیدن میسر می شود 

 دیدن چشم هائی که موهای شاعر را می کشند

و بعد آنقدر درازش میکنند تا کوچه و به تماشایش می گذارند

در این سطر شعر از شاعر خارج شده است

و در کوچه میان چشمانی که چپ چپ نگاه میکند سرگردان است 

 تو ی کافه ای است که مردی با چشمان قهو ه ای به او زل زده است

 و اینها واقعیت های بیرون از جان شاعر هستند که او را آزار می دهند

 معشوق که به قلم و انگشت می چسبد بدل به بوسه است

 و وقتی از آن دور می شود بدل به حکمی ست که عشق را ممنوع اعلام می کند 

 و شاعر که با عشق نفس می کشد ناگهان چرت می زند

و در فاصله ی وقفه ای که میان او و عشق افتاده است به خوابی در می غلت

د که میباید برای لمس سپیده گوسفند بشمارد

 گوسفند با دو معنای انسان عاشق و انسان برده وارد شعر می شود

شاعر گرفتار شب شده است و

 شب به گیسوانش گیر کرده است و تمام نمی شود

 اما شعر میداند که راه رسیدن کوتاه نیست

و شیب و فراز های مخصوص به خود را دارد

و صبوری زیر ارغوان انگشت یله داده می گوید :

این قصه سرش خیلی از این حرف ها دراز تر ست ...

بعد هجوم از بیرون به درون است

 و چشم ها که مدام جای هم را میگیرند

 و هر کدام در عین حال که میتواند جای معشوق قرار بگیرد

در همان حال غریبه ای است که جنبش شاعر را متوقف میکند

 شعری که بلند است بلند تر از یلدا

 و لی قطره قطره خودش را می نمایاند

 و عقب گرد نمیکند

 شعر برای هر چه گستردن خود نیاز به تغذیه دارد

 و این را شاعر میداند پس لاجرم خود را می شکافد

 و سطری موجز خلق میکند :

کوتاه نمی آید جز از آستینم که شکافتنش میخواهد امشب ....

ارغوان انگشت انتهای شعر دو معنای متضاد دارد 

 انگشتی که شکل بوسه می کشد

 و به دنبالش شاعر به رخوتی عاشقانه فرو می رود

 و انگشتی که حکم می راند

 و رنگ ارغوانی اش حکایت بهار را نجوا میکند

 و او را به خواب زمستانی دعوت میکند

شعری مخصوص لادن جمالی که در یک دست عشق دارد

 و در دست دیگر اندیشه


سلام

عه تا

سلام

برای مخاطبی که این سروده نخستین ابزار اشنایی

 و تنها وجه شناختش از شعر خانم جمالی است

عرصه ی التذاذ و جذبه فراوان است 

 چنان مخاطبی بیش از هر چیز از تغزل مدرن

 و غنای گویه های عاشقانه امیخته به چاشنی اروتیسم کرشمه آمیز لذت می برد

و به تنه های ظریفی که سروده به فرمال زبان می زند فکر میکند.

او همینطور ممکن است از ترکیبات بدیع و لحن عشوه گر کاملن زنانه به وجد اید

 اما

اما آیا برای من و بسیاری دیگر که اثار زیادی از لادن جمالی خوانده اند

 هم اینطور است؟!

 نه نیست

 برای مخاطبانی که هر پست شاهد خوانش اثر مشابهی با پست قبل هستند

صرفنظر از اختلاف مختصری که از حیث جایگزینی عبارات وجود دارد

عناصر محتمل دیگر تاثیر پذیری غایبند

بعنوان یک مخاطب به خانم جمالی عزیز عرض میکنم

که سوژه-زبان- محدوده ی ساختارگریزی- حتا روند بازی با ارکان جمله

هم در اثارش در معرض تکرار است

 و با اینکه هنوز از شعرش لذت میبرم

اما در قیاس با شعرهای گذشته این لذت سیر نزولی دارد

با کمال احترام

مهتاب بانو کرانشه

سلام لادن جان
شعر زیبایی سرودی

از خواندنش هم لذت بردم و هم خوشنود شدم

 که لادن شاعر به چه فرازهای زیبایی در شعر دست یافته

بعضی از سطرها جدن یگانه بود و مخصوص خودت

و بعضی ها هم خب کمی متاثر از شاعران دیگه.که البته بد هم نیست....

آخر کار رو خیلی دوست داشتم خانم شاعر

 

 

 

 


 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 15:18  توسط لادن جمالي |